قول ميدم ديگه آدرسم عوض نشه
به اينجا نقل مکان کردم. و بعيده که در آينده فيلتر بشه.
آدرس تازه
22 اوت 2011
لوگوی المپیک ۲۰۱۲
10 مارس 2011
سلام. قبل از اینکه بخوام در مورد مطلبی که مورد نظرمه حرف بزنم، راجع به فیلتر شدن وردپرس باید بگم. یکی از مسخرهترین فیلترهای فلهای فیلترچی، فیلتر کردن همهی وبلاگهای موجود در وردپرسه احتمالا با این استدلال که اگر کسی چیزی نوشت توی وردپرس که ما خوشمون نیومد، روی اطلاعاتش کنترل نداریم. پس وردپرس بد است! (من یادمه تعدادی از وبلاگنویسایی که از یکی از سرویسهای وبلاگ ایرانی استفاده میکردند، متوجه شدند که مطالب موجود در وبلاگشون بدون خبر قبلی ناگهان پاک شد و دلیلش هم رعایت نکردن قوانین سایت عنوان شده بود). به هر حال با اینکه ویلاگ من هیچوقت مطالب سیاسی نداشته و به احتمال قوی هم نخواهد داشت، همراه بقیهی وبلاگهای خوب وردپرس، فیلتر شده و من هم قصد ندارم به یک سرویس ایرانی نقل مکان کنم. هر چند، فیلتر شدن این وبلاگ، خوانندههاش رو یک دهم میکنه. شاید یک دامین خریدم و به اونجا نقل مکان کردم.
اما لوگوی المپیک.
من همیشه در عجبم که چقدر دینها و مذهبهای مختلف توی دنیای ما بر زندگی همه مسلط شدهاند طوری که چه بخواهیم چه نخواهیم زندگی ما رو از همه نظر قرق کردهاند. از اختلافات و جنگها گرفته تا سمینارها و رخدادهای مهم، که خیلیهاش هم سرتاسر ضرر هستند، رد پای دینها پیدا میشه. نمیخوام از نظراتم راجع به مذاهب بگم، چون از این کار توی یک محیط عمومی برای کسانی که ممکنه نشناسمشون خوشم نمیاد و کار درستی هم نیست.
امروز برای اولین بار لوگوی المپیک ۲۰۱۲ رو نگاه کردم. البته شنیده بودن که از کلمهی صهیون توی اون لوگو استفاده شده، اما حدس میزدم مثل خیلی وقتای دیگه توهم باشه. امروز وقتی این لوگو رو دیدم، متوجه شدم که اصلا توهم نیست و یک ارگان ورزشی در کمال وقاهت لوگوی المپیک رو طوری انتخاب کردهاند که یک کلمهی مذهبی توی اون نقش بسته در صورتی که بیشتر شرکت کنندههای اون بازیها اون مذهب رو ندارند. لوگو در سال ۲۰۰۷ طراحی و تایید شده و همون موقع خیلیها از بدریخت بودن این لوگو انتقاد کردهاند. جالبه که این لوگو با پول مردم، ۴۰۰ هزار پاوند از پیشنهاد دهندهش خریداری شده. (البته ممکنه که کسانی بگن توی دنیا و توی کشور خودمون از این اتفاقات خیلی افتاده چرا هیچ وقت نشده اونها رو بگی که البته من برای این سوال جواب قانعکنندهای ندارم!)
در هر صورت لوگو اینه:

اولین بار که سرسری این لوگو رو دیدم، به ذهنم رسید که چقدر زشته! اما یه کم اسپرته و میشه بدریختیش رو اغماض کرد. به علاوه شایدم به نظر و سلیقهی من بدریخت میاد. ادعا میشه توی این لوگو فقط نوشته شده ۲۰۱۲. اما اینجا دو سوال اساسی مطرح میشه: اول اینکه چرا این دو تا دو با هم اختلاف ظاهری دارند. این شاید یه کمی سختگیرانه باشه و به نظر بعضیها احمقانه، اما نکتهی دوم اینه که اون نقطهی وسط چیه؟؟ من هر چی فکر کردم جواب قانع کنندهای رو برای اون پیدا نکردم. بگذریم از اینکه ۲۰۱۲ چرا طوری نوشته شده که ۱ زیر ۲ باشه.

البته به نظر من این بازی با اشکال احمقانهتر از این هستند که بخواهیم بهشون فکر کنیم، اما چیزی که حرص من رو در میاره اینه که چرا باید این اتفاق بیفته و این جور موضوعات حتی رو آرم المپیک هم تاثیر بگذارند.
پینوشت: من توی تحقیقات سرسری و سریعم توی اینترنت این مطلب جالب رو خوندم که بد نیست نگاهی بهش بندازید. توی المپیک پکن این سوال واسم پیش اومده بود که چرا وسطِ بدنِ ورزشکاری که توی آرم بازیها نقاشی شده، یه سوراخ وجود داره:

همون مطلبی که لینکش رو دادم، اشارهای هم به این موضوع کرده که به نظر من پر بیراه نگفته!:
![]()
=-=-=-=-=
Powered by Blogilo
زرنگی
16 فوریه 2011
حدود دو هفته پیش رفته بودم برای شرکت یه گوشی بخرم که هم سیستم عاملش سیمبیان باشه و هم جیپیاس داشته باشه تا بتونم یه برنامهی موبایلو تست کنم. بعد از حدود یه ربع جستجو توی اینترنت گوشی VIVAZ سونی اریکسون رو انتخاب کردم که الآن به نظرم انتخاب خوبی هم بوده. رفتم پاساژ علاءالدین. یه مغازه پیدا کردم که گوشی رو خیلی ارزونتر میداد. ۲۴۵ تومن. بعد از کلی دنگ و فنگ نصب نرم افزار و این جور چیزا و رسوندن قیمتش به ۲۶۵ تومن (بر خلاف قیمتی که اولش گفته بود) که فک کنم یک ساعتی هم به دلیل شلوغ بودن مغازه طول کشید، گرفتمش و برگشتم سمت خونه.
خلاصه، اومدم میدون جمهوری و نهار خوردم و بعدش میخواستم برم خونه. دست کردم تو جیبم و دیدم ۳۰۰ هزار تومن تراول توشه! انقد اونجا علاف شدم و غرق فکر بودم که یادم رفت پولشو بدم و اونها هم فراموش کردند شاید چون سرشون شلوغ بود. فک نمیکردم کس دیگهای هم قد من گیج پیدا بشه. بلافاصله زنگ زدم بهشونو گفتم که پولو فراموش کردم بدم. اونا هم اصلا حواسشون نبود انگار. خیلی خوشحال شدن و گفتم شماره حساب بدید که پولو بریزم و تا اونجا نیام. ولی مغازه دار اصرار کرد که بیا حتما و یه کیف گوشی اورجینال بهت میدم و از این جور حرفا. منم که احساس کردم که انگار میترسه پولو نریزم و گفتم اوکی زود میارمش براتون.
توی راه بودم که خودش دوباره زنگ زد. وقتی زنگ زد دم در پاساژ بودم و میخواست چک کنه که دارم میام یا نه! این خودش نشون میداد که انگار اصلا باورش نشده که یکی که پولشو اشتباهن نداده، میخواد حقش رو بهش برگردونه!
خلاصه رسیدم مغازه و پولو دادم و یه کیف عادی که پنجهزار تومنم به زور میارزید بهم داد و گفت این چهل تومنه، اما میخوام اینو بهت بدم که همه بدونی آدم خوب باید بدونه خوبیش بیجواب نمیمونه. من به خاطر کیفه نیومده بودم، وظیفم بود بیام و بایدم معذرت خواهی میکردم و این کارم کردم، اما این خیلی بهم بر خورد که فروشنده میگفت که کیفه ۴۰ تومن میارزه. راستش از این حرکت همیشگی مغازهدارای علاءالدینم خیلی حرصم میگیره که قیمت نهایی گوشی رو هیچوقت نمیگم. اصلا دوس نداشتم چیزی رو که داره پیشکشی میده، قیمتشو بالاتر از خودش بگه. بگذریم؛ یه چیز بامزه هم موقعی که داشتم میومدم از مغازه بیرون، گفت که منو از اون حال و هوا کاملا خارج کرد و دیگه به موضوع فک نکردم تا چند ساعت. گفت اسم تو رو باید تو کتاب بیل گیتس بنویسن!!! فک کنم منظورش کتاب گینس بود. هر چند اگه منظورش این بوده هم بازم بامزه بوده حرفش!
چیزی که تفکر برانگیزه و باعث شد من این مطلبو بنویسم اینه که ارزشهای جامعهی ما چقدر در حال کمرنگ شدنه. رفتار مغازهدار از اون موقعی که زنگ زدم تا وقتی که گوشی رو پس دادم پر از تردید بود. انگار به چیزی که هر انسانی اونو کاملا واضح و محتمل میدونه، انقدر شک داشت.
***
امروز صبح از سر چهار راه استامبول تا میدون فردوسی سوار یه تاکسی شدم. یه پونصد تومنی دادم به آقای راننده و اصلا حواسم نبود که بقیش رو پس بگیرم. پیاده شدم و سه چهار قدم که اومدم متوجه شدم یه خانومی که جلوی تاکسی ایستاده بود، داره منو صدا میکنه. رومو برگردوندم و دیدم دقیقا جلوی تاکسیه و صدام میکرد که بقیه پولمو نگرفتم. همون لحظه که برگشتم، تاکسی هم شروع به حرکت کرد. خانومه رو به آقای راننده گفت آقا، ولی راننده انگار نشنید و رفت. خانوم رو به من کرد و گفت: «زرنگی کرد!»… منم چند قدم دویدم که شاید تاکسی ببینه و بایسته. جالب بود یه خانوم دیگه هم که تو تاکسی کنار من نشسته بود و هنوز تو تاکسی بود، برگشته بود و منو نگاه میکرد که میدوام، اما فقط دو سه ثانیه نگام کرد و بعدم برگشت.
***
من به این کلمهی زرنگی خیلی فک کردم. کلمهای که معنی نفرتانگیزی توی جامعه پیدا کرده و مردم دارند باهاش اخت میگیرند. زرنگی شده معادل دروغ و زیرآبزنی و به دست آوردن پول و امکانات به هر صورتی که شده. کاش وقتی راننده میرفت، اون خانوم کارشو با کلمهی زرنگی تعبیر نمیکرد. زرنگی هیچ بار معنایی بدی نداره. اما کار اون آقا بد بود.
حقیقت اینه که بیشتر ما، از جمله خود من، به جایی رسیدیم، که هر کاری رو با زرنگی توجیه میکنیم. کاش میشد، کارای بد، توسط مردم جامعه بد میموند. کاش اون خانومی که منو میدید، وقتی راننده نایستاد واسه پس دادن پول من و «زرنگی» کرد، همونجا از ماشین پیاده میشد تا راننده بدونه کار خوبی نیست کارش…
ژولورن
8 فوریه 2011
کلاس چهارم دبستان بودم. یه روز معلممون خانوم صادقی، از بچهها خواست که بگن دوست دارند چی کاره بشند. یادمه بیشتر بچههای کلاس میگفتن خلبان! یکی دو نفرم از عشقِ خانوم معلم، گفتن معلم. بعضیها هم دکتر یا مهندس. اون روز بعد از جواب من، کلی از بچههای کلاس بهم خندیدند و مسخرهم کردند
من گفتم: نویسنده!
![]()
وقتی دانشآموزِ مقطع راهنمایی بودم، مخصوصا توی تابستونا که وقت بیشتری داشتیم، با داداشم و یکی از بچههای کوچمون خیلی کتاب میخوندیم، که شاید ۸۰ درصد اونها رمان بود. اون موقعها من همیشه توی رویاهای کودکانهی خودم بودم. همیشه پر از تخیل. پدرم همیشه مخالفِ هر کاری غیر از درس خوندن بود. منم همیشه دوس داشتم نویسنده بشم. دوم راهنمایی یه معلمِ هنر داشتیم که خیلی تشویقم میکرد به نوشتن. منم یواشکی دور از چشم بابام، توی ورقهای باطله داستان مینوشتم و البته خیلی خیلی مواظب بودم که بابام یه وقتی اونها رو نبینه. بیشتر سعی میکردم توی کمدم قایمشون کنم. همین الآنم مطمئن نیستم که بابام از وجود اون نوشتهها خبر نداشته.
اما، نویسندهی مورد علاقهی اون روزای من، ژولورن بود. میتونم بگم هر موقع کتابی از ژولورن میدیدم، دلم أب میافتاد براش. یادش بخیر، خیلی وقتام بود که مغازهای (یا وقتی میرفتیم نمایشگاه کتاب، غرفهای) یه کتاب ژولورن داشت که پول نداشتم بخرمش، هر موقع از کنارش رد میشدم، از پشت ویترین مدت زیادی نگاش میکردم. واقعا دلم میخواست همهی کتاباشو بخونم. گاهی توی رویاهام، خودم رو تصور میکردم که یه نویسنده مثل ژولورن میشم!!!
امروز وقتی صفحههای ویکی پدیا رو مرور میکردم، چند تا از داستانای خاطرهانگیزشو به یاد آوردم:
پنج هفته پرواز با بالن (اولین رمان ژولورن)، سفری به مرکز زمین، بیستهزار فرسنگ زیر دریا، دور دنیا در هشتاد روز، میشل استروگف (آخر این رمانو داداشم خونده بود و واسم تعریف کرد. من نرسیدم تمومش کنم و مجبور بودیم کتابو پس بدیم
)، هشتصد فرسنگ در آمازون، حادثهای (درامی) در لیونی و …
طبیعتا عمدهی داستانایی که مینوشتم تخیلی بودند. من چند تا داستان خوبم نوشته بودم که از نظر خودم، داستانای خودم بود؛ اما بقیه میگفتن به طرز واضحی از داستانای ورن تقلید کردم
)
امروز هشت فوریه روز تولید این نویسندهی مشهور فرانسویه. کسی که اسمش توی بیشترِ خاطراتِ خوب بچگیم وجود داره. یادش گرامی…
پینوشت: اینجا لازم میدونم از رمان مورد علاقهی سال اول دبیرستانم که ۲-۳ بار خوندمش هم یاد کنم: پارک ژوراسیک اثر مایکل کرایتون که هرگز فیلم اسپیلبرگ نمیتونه جاشو برام پر کنه. رمانی پر از هیجان…
=-=-=-=-=
Powered by Blogilo
آموزش خط فرمان لینوکس – قسمت پنجم
9 اکتبر 2010
سلام. باز هم خیلی طول کشید تا وقت کنم یک قسمت جدید از آموزش شل رو ترجمه/تایپ کنم. به هر حال خودمم این بینظمی رو دوست ندارم.
در خدمتتون هستم با قسمت جدید. اینجا بد نیست به خوانندگان این پستها و کلا علاقهمندهای لینوکس یادآوری کنم که این سری از پستهای من صرفا ترجمه مطالب سایت linuxcommand.org است و شما میتونید این مطالب رو از همون جا دنبال کنید.
مرور در ۲۰ دقیقه (لغتهای انگلیسی را بهتر حفظ کنیم)
27 ژوئیه 2010
قبلا در پست زمان از دست رفته چند تا روش برای استفاده بهتر از زمانهایی که اصولا از دست میرند پشنهاد کرده بودم. امروز یه پیشنهاد جدید برای کسانی که زبان آموزی میکنند، دارم. البته ادعا نمیکنم که این پیشنهاد به حد کافی علمی باشه و خودم هنوز به اندازه ۸ روز هم تستش نکردهم، اما فک میکنم براتون جالب باشه.
آموزش خط فرمان لینوکس – قسمت چهارم
26 ژوئیه 2010
سلام. امیدوارم که حالتون خوب خوب باشه.
قبل از هر چیز معذرت میخوام از همهی کسانی که این مطلب رو دنبال میکردند و انقدر توی انتشار قسمت چهارمش وقفه افتاد.
امروز با یه قسمت فوقالعاده مفید در مورد خط فرمان لینوکس در خدمتتون هستم.
آموزش خط فرمان لینوکس – قسمت سوم
21 مه 2010
سلام. با قسمت سوم آموزش خط فرمان لینوکس در خدمتتون هستم؛
تا اینجا شما دانستید که چگونه باید از یک فهرست درحالکار به یک فهرست دیگر بروید. ما قصد داریم در داخل سیستم لینوکس خودمان گشت و گذار کنیم و در طول این گشت و گذار خیلی چیزها را یاد بگیریم. اما قبل از شروع بهتر است راجع به بعضی ابزارهای دم دستی و مورد نیاز صحبت کنیم:
زمان از دست رفته
11 مه 2010
گنو/لینوکس, داستان, زندگی 7 دیدگاه
مدتها پیش یکی از مشکلات من این بود که وقتی به رختخواب میرفتم خیلی سعی میکردم تا خوابم ببره و شاید یک ساعتی طول میکشید که این اتفاق بیفته. اصولا توی این مدت به خیلی چیزها فک میکردم که چندان هم کار مفیدی نبود. زمانهای خیلی زیادی هم میشد و میشود که در حال نقل مکان بین خانه و دانشگاه، خانه و سر کار و … هستم.
چند وقت پیش توی رختخواب یکی از پادکستهای لینوکس اف ام رو گوش میدادم، فکری به ذهنم رسید و مدتی هم امتحانش کردم و به نظرم خیلی خوب جواب داد. اگه شما هم مدت زمان زیادی دارید که اصولا به گوش دادن موزیک میگذره، مثل توی رختخواب (که البته فک میکنم اصلاح الگوی خواب بهترین کار باشه برای حل این مسأله، نه گوش دادن موزیک و پادکست و …)، توی مسیر مخصوصا اگه با وسایل حمل و نقل عمومی مثل مترو داخل شهر حرکت میکنین، توی مسافرت، جایی که منتظر هستید و … چند تا پیشنهاد براتون دارم.
آموزش خط فرمان لینوکس – قسمت دوم
11 مه 2010
آموزش خط فرمان لینوکس
4 مه 2010
یکی از اصلیترین نیازها برای کسانی که بخواهند خود را کاربر لینوکس بنامند، یادگیری چگونگی استفاده از خط فرمان است. در دنیای ویندوز، که هدف فروش بیشتر و راحت بودن کاربران عادی است، همه چیز بر پایهی رابط کاربری است. اما در لینوکس اولین هدف، انجام کارها به بهترین نحو است، و خط فرمان قدرتمند لینوکس، تمام آنچیزی است که برای رسیدن به این هدف نیاز داریم. در اینجا، برای کاربری که فقط از ویندوز استفاده کرده، و ذهن خود را در این باره نمیتواند تغییر دهد، استفاده از خط فرمان حتی ممکن است کمی عقب مانده به نظر برسد، اما حقیقت این است که برای اظهار نظر در این مورد، باید کمی تحقیق کرد. با استفاده از خط فرمان میتوانیم بسیاری از کارها را بسیار سریعتر انجام دهیم. برای روشنتر شدن بحث، در حال حاضر ترجیح میدهم مثالی نزنم و شما خوانندهی عزیز با خواندن ادامهی این مطلب، در این پست و پستهای دیگر وبلاگم در آینده، به این حقیقت پی ببرید. لازم است ذکر کنم که مطالب من در مورد استفاده از خط فرمان با تقریب خوبی ترجمهی این منبع فوقالعاده ارزشمند است. در طول این مطالب آموزشی، من هم همراه شما، بسیاری از مطالب را برای بار آول میآموزم. در عین حال سعی میکنم ترجمهی خوب و روانی را بعد از درک کامل هر قسمت ارائه کنم.
KDE
20 آوریل 2010

البته میدونم خوانندههای وبلاگ من زیاد با این نوع پستها برخورد نداشتند :دی اما خوب احتمالا در آینده بیشتر از لینوکس مینویسم!
یادمه تا موقعی که تاندربرد (Thunderbird) داشتم همیشه با خودم میگفتم مگه میشه من یه Mail Client دیگه رو جاش انتخاب کنم، این همه چیز داره که! بعد نسخهی ۳ی نرمافزار که اومد، دیگه واقعا هرگز فکر نمیکردم عوضش کنم چون واقعا کمبودهایی که داشت جبران شد.
یه زمانی تصمیم گرفتم کل ایمیلام رو پاک کنم! خیلی شجاعت میخواست اما این کارو کردم. نه تنها ایمیلم بلکه فیسبوک و توویتر (هر چند اطلاعات زیادی توی اونها نداشتم) رو هم خالی کردم. هر اطلاعاتی که بهش علاقه داشتم، ایمیلایی که وقت نمیشد بخونم، مقالاتی که مدتها بود باید میخوندم، چیزایی که باید واسشون جواب مینوشتم، همه رو پاک کردم. به منزلهی یک زندگی تازه. و از نظر دیجیتالی تازه متولد شدم!!!!
89
19 مارس 2010
چند سالی میشد که اومدن سال نو رو حس نمیکردم و تو وبلاگمم اثری از تبریک سال نو نبود. با همهی سختیهای امسال و نشیبها و البته فرازهاش، امسال داره تموم میشه. شاید سال نو و البته روز تولدم همزمان با سال نو فرصت خوبی باشه که بدون شعار دادن و کلیشهای بودن، سعی کنم آدم بهتری باشم و به ایدهآلهام نزدیک شم. برای همه آرزوی سالی پر از خوشی و خوشبختی و شادی آرزو میکنم… بچههای فقیر و سرطانی و همهی آدمهایی که فک میکنن تنهان و فک میکنن دنیا براشون تاریکه رو هرگز فراموش نکنیم. حتی تو لحظهی سال نو که همه دوس داریم مال خودمون باشیم، حداقل براشون دعا کنیم…
کمک!
11 مارس 2010
وقتی تنها بودم، تو تنهاییم با من بود؛
وقتی خسته بودم، خستگی هامو براش گفتم و انگار خستگیم از تنم رفت،
وقتی ناراحت بودم شادی رو بهم هدیه داد،
وقتی تنها شد، وقتی از من ناراحت شد، حتی بهم نگفت؛ حتی ازم کمک نخواست، به شادیم نخندید، خستگیشو با من فراموش نکرد؛ من یه مترسک کم فایده بودم انگار! دلم می خواد بهش بگم منم نیاز دارم مثل اون باشم، لذت ببرم از کمک کردن، اما هنوزم نمی دونم چه جوری!
کفش دوزک
22 دسامبر 2009
پیچیدگی, خاطرات, داستان, زندگی 3 دیدگاه
یادمه یه زمانی انقد اوضاع روحی و فکری و اعتقادیم داغون بود که حتی خدا رو قبول نداشتم. معنای واقعی جهنم بود برام اون روزا. یه دنیای برزخ مانند. دورهای که دورهی گذار عمر من بود. دورهای که فک میکنم تقریبا برای همه پیش میاد در تقابل با اعتقاداتشون. مخصوصا اگه عمل به اون اعتقادات سخت باشه و تفکری که آدم راجع بهشون کرده، سطحی.
اون روزا از هر دری وارد شدم برای حل کردن مشکلاتم. البته معلمی نداشتم و بیشتر به بیراهه میرفتم اما سعیمو میکردم یه حداقل اعتقاداتی رو برای خودم اثبات کنم تا بتونم حداقل طبیعی زندگی کنم.
بعد از کلی نتیجه نگرفتن، تصمیم گرفتم فلسفه بخونم، اما هیچی بلد نبودم. برای شروع مثل خیلیهای دیگه دنیای سوفی رو انتخاب کردم تا یه کم علاقهمند بشم به فلسفه!!
همون اوایل کتاب بود. اصلا شاید فصل اول. نویسنده داشت یه باغ رو توصیف میکرد. از درختها نوشته بود و یه هوای بارونی و شبنم روی گلها و نوری که از لای برگ گلها میتابید روی زمین و …
اون توصیف حدودا ۱۰ خطی شده بود. صحنهی خیلی پیچیدهای بود و پر از جزئیات. همینطور که داشتم می خوندم، بعد از همهی اون توصیفات از نسیم و باران و درخت و گل و … رسید به یه صحنهای که بعد یه بارون طولانی، یه کفشدوزک داشت روی برگ یه گل حرکت میکرد و نور خورشیدم میتابید مستقیم روی اون برگ. روی یه برگ کنارش هم، یه قطره شبنم نشسته بود. من تمام اون توصیفات توی ذهنم بود، وقتی رسیدم به اینجا، یه لحظه خشکم زد! هیچ وقت به این همه جزئیات توی دنیا توجه نکرده بودم… دنیایی که چندان تصادفی بهوجود نیومده!
این لحظه، نقطهی گذار عمر من بود.
پینوشت: :دی بعد این اتفاق فلسفه رو هم بیخیال شدم
نشانه
10 دسامبر 2009
خاطرات, زندگی, شادی بیان دیدگاه
چهارشنبه شب بود. خیلی اعصابم به هم ریخته بود. کارایی که واسه شرکتایی که توش کار می کنم انجام داده بودم خوب پیش نرفته بود و خیلی احساس بدی داشتم. اوضاع بد درسیمم هی میومد تو ذهنم. تنها دلخوشیمم ازم ناراحت شده بود. انقد اعصابم خرد شده بود که رفته بودم سالن فوتبال اما حس بازی نبود و ۲۰ دقیقه فقط بازی کردم و صدای همه هم در اومده بود.
محمد مثل همیشه رسوندم تا نزدیک خونه. تو راه داشتم به بدبختی خودم فک می کردم و به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم. بارون میومد. یه دفعه دیدم یه خانومی گوشه ی خیابون تو بارون نشسته. یه چادر مشکی رو خودش انداخته بود و چسبیده بود به یه دیوار و کز کرده بود. دستش بیرون بود، در حالی که چند تا ۱۰۰ تومنی و ۲۰۰ تومنی توش بود… به زحمت جایی رو پیدا کرده بود که کمتر خیس بشه.
***
این اتفاقم یکی از نشونه ها تو زندگیم بود که تا واسم اتفاق نیفته نمی تونم درک کنم پیامشو. و نمی تونم از کنار وقوع همچین اتفاقی راحت بگذرم…
پیامبر
4 اکتبر 2009

توفان بود و بارون. خورده بودم زمین. پاهام لنگ بود و نمی تونستم پا شم. خیس خیس شده بودم. وقتی بارون تند تر شد، یه دفعه یکی دستشو طرفم دراز کرد که پاشم. صورتشو نتونستم ببینم.
وقتی می رفت پرسیدم “خدا تو رو فرستاده؟” گفت “آره!” گفتم “یه بارم منو فرستاد کمک یکی!” گفت “خدا همه ی آدما رو برای کمک به هم آفریده!”
یه کم که دور شد گفتم “بهش بگو اگه من لنگ نبودم لازم نبود کسی رو بفرستی برام!” انگار نشنید چی گفتم، فک کنم گوشش خوب نمی شنید!!
ما هممون پیامبریم!
خدای بزرگ
17 سپتامبر 2009
با رامین تو راه شمال بودیم، اگه اشتباه نکنم تو جاده چالوس. یه دفعه رامین آه کشید و گفت “ای خدای متوسط!”!!! داشتم می مردم از خنده. البته به اینم فک می کردم دنیا چقدر داره عوض می شه، آه ای خدای بزرگ پدر و مادرامون داره می شه آه ای خدای متوسط ما! :دی
***

چند هفته پیش همکارم علی، خیلی بی ربط، پر یه پرنده رو بهم نشون داد و گفت: “هر کی خدا رو قبول نداره یه نگاهی بندازه به این پره” درست که دقت کردم به چیزی که قبلا 100 بار دیده بودم و از کنارش رد شده بودم به این فک کردم چقد پیچیده ست این پر، چقد با نظم و خوشگل و ساده ست.
پینوشت: فک کنم حداقل دو سه سال بود از بس غرق زندگی ماشینی شدم، پر ندیده بودم از نزدیک!
کوه آرزو، ویرایش شده ی سه قسمت اول
19 اوت 2009
من کل داستان کوه آرزو رو دارم ویرایش می کنم، ویرایش شده ی سه قسمت اول رو اینجا دوباره می ذارم؛ خیلی ممنون از کسایی که وبلاگمو دنبال می کنند، ایشالا از این داستان خوشتون بیاد. اسم شخصیت اصلی هم به دلایلی از بهرام به کوروش تغییر کرد، هر چند از این اسم هم چندان راضی نیستم!! فک نمی کردم اسم انتخاب کردن اینقدر سخت باشه! حالا ان شاالله وقتی داستان کامل شد با هم براش یه اسم انتخاب می کنیم!!!
شبیه
23 مه 2009
پرسید: دوست داشتی چشمان معشوقه ات چه رنگی بود؟
گفتم: عزیزم، به رنگ چشم های دلربای تو!
دوباره پرسید: دوست داشتی چهره اش چه شکلی بود؟
گفتم: مثل چهره ی زیبای تو!
نگاهم کرد، لبخندی زد و گفت: دوست داشتی چگونه می خندید؟
گفتم: مثل تو. دقیقا مثل تو؛ مثل خود خودت.
آخر سر پرسید: اگر من را از دست دادی، اگر حادثه ای رخ داد و من از پیش تو رفتم، بعد از من چه می کنی؟
گفتم: سالها غصه دار می شوم.
گفت: بعد از آن که سالها غصه خوردی چه می کنی؟
فقط کمی اندیشیدم و جواب دادم: به دنبال کسی که شبیه تو باشد می گردم! کسی که مثل تو باشد! مثل خود خودت!
اخمی کرد و گفت: نامرد!
و برای همیشه رفت و هرگز بازنگشت؛ اکنون، سالها گذشته است؛ سالها غصه خورده ام، اما من هرگز آن شبیه را نیافته ام…
افسوس!

